شير على خان لودى
23
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
ناصر خسرو - اصلش از اصفهان است . 21 حكيمپيشه بود ، بعضى او را عارف و موحّد نوشتهاند و طايفهاى طبيعيّه و دهريّه خوانده و فرقهاى گويند تناسخيّه بود ، و العلم عند اللّه الودود . در اوّل حال از اصفهان [ كذا ] به گيلان رسيد و از فرط جدال كه با علماى آنجا در ميان نهاد ، بر وى هجوم كردند ، به طرف خراسان گريخت و در اثناى راه به ملازمت شيخ المشايخ ، خواجه ابو الحسن خرقانى - قدّس اللّه روحه - رسيد 22 و از مشاهدهء كرامتهاى خواجه ، اعتقادى راسخ در خدمتش به هم رسانيد ، چندگاه به تصفيهء باطن اشتغال نمود ، پس از آن ، شيخ او را اجازت سفر فرمود و از آنجا به نيشابور رفت و علماى آن شهر نيز بنا بر افراط بحث و جدال ، قصد وى كردند ، از آنجا هم گريخته به بلخ افتاد و چند روز در آن شهر متوارى مىبود ، آخر در آنجا اقامت نتوانست كرد ، پس شهريّت را گذاشته به كوهستان بدخشان رفت و باقى عمر در همان ويرانهها گذرانيد . فى شهور سنة إحدى و [ ثمانين ] 23 و أربعمائه [ 481 ] رحلت نمود . تفصيل حالاتش كه خالى از غرابتى نيست ، در تذكرهء دولت شاه توان يافت كه حوصلهء راقم اين اوراق بيش از اين برنمىتابد . روشنايىنامه در نظم و كنز الحقائق در نثر ، از تصنيفات اوست ، و ديوانى دارد سى هزار بيت خواهد بود ، و اين چند بيت از قصيدهء اوست كه ابتدا به تعريف عقل و نفس ، و انتها به اعتقاديّهء خود نموده : بالاى هفت طاق مُقَرْنَس دو گوهرند * كز كاينات و هرچه در او هست برترند پروردگانِ دايهء قدسند در قِدَم * گوهر نيند اگرچه به اوصاف گوهرند بىبال در نشيمن سفلى گشاده بال * بىپر بر آشيانهء علوى همىپرند از نور تا به ظلمت و از اوج تا حضيض * از باختر به خاور و از بحر تا بَرَند هستند و نيستند و نهانند و آشكار * چون ذاتِ ذوالجلال نه جسم و نه جوهرند اين ابيات از آخر قصيده است ، نظم : گويى مرا كه گوهر درياى دانشم * ديوان اين زمان همه از گِل مخمّرند جز آدمى نزاد ز آدم در اين جهان * اينها ز آدمند چرا جملگى خرند در بزمگاه مالك و طوقِ زمانهاند * اين ابلهان كه در طلبِ حوض كوثرند خويشى كجا بُوَد كه در آنجا برادران * از بهر لقمهاى همه خصمِ برادرند اين سُنّيان كه سيرتشان بغض حيدر است * حقّا كه دشمنان ابو بكر و عمرند و آنان كه نيستشان ز ابو بكر دوستى * چون دشمنند چونكه همه خصم حيدرند گر عاقلى ز هر دو جماعت سخن مگوى * همسايگان من نه مسلمان نه كافرند هان تا از آن گروه نباشى كه در جهان * چون گاو مىچرند و چو گرگان همىدرند